در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «کشور دوست و همسایه» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

اصلا میخواهم بگویم همهمان یک وجه مشترک داریم. این است که همهمان به هم نزدیک هستیم و فکر میکنیم همدیگر را سالهاست میشناسیم. این را دارم برای شهری میگویم که با هم همسایه هستیم و همیشه توی خاطراتمان جایی برای همدیگر هست. اسمش را میگذارم کشور دوست و همسایه. وقتی که بچه بودم خیلی میگفتند جهرم. جهرم برای من جایی بود که پشت کوههای استهبان بود. راست و دروغش را هنوز هم نفهمیدهام با اینکه دو سه باری رفتهام آنجا ولی انگار اصلا اینطوری نیست این شهرها کوه مشترکی ندارند. ولی فراق انگار هست و این فراق است که کوهها را بهانه میکند. همیشه کسی توی آهنگهای جهرمی و سابوناتی از این دیار منتظر آدم دیگری در آن دیار است. این را هم خودم تجربه کردهام. پشت کوههای سابوناتی که سرد است، و دل آدم هم پر از غصه و درد است. اینها همه فصل مشترک استهبانیها و جهرمیهاست. دو تا شهر توی جایی که تقریبا جنوب است و گرمای ذاتی جنوبیها را هم دارد. اما مهمترین خاطرهی من از جهرم برمیگردد به سالهایی که یک بعدازظهر آمدم جهرم و یک گشتی زدم و رفتم. ولی همین آمدن و رفتن خیلی خاطره پررنگی است. برای اینکه توی همین گشت و گذار چند ساعتهام به یک کتابفروشی سر زدم که اصلا یادم نیست چه بود یا کجا بود. ولی کتابفروشی بود. چیزی که ما توی شهرمان سالها نداشتیم. با اینکه خودم سالهای نوجوانیام را در کتابفروشیای در استهبان کار کرده بودم ولی از یک تاریخی به بعد نسل کتابفروشی در استهبان منقرض شد ولی جهرم کتابفروشی داشت و من یک کتاب خریدم. کتاب ولی هیچ ارتباطی به حوزهی علاقهام نداشت. اسم کتاب بود «جامعهشناسی جنگ» که بعدها به برادرم رسید. ولی همیشه وقتی این کتاب را توی کتابفروشیها یا دستفروشیها یا کتابخانه دوستهایم میبینم یاد جهرم میافتم. خیلی خوب است آدم با یک کتاب یاد یک شهر بیفتد. این را خودم خوب حس میکنم. برای اینکه خاطرات من کلا با کتاب است که با این شهر گره خورده. یک بار هم به دعوت دوستان داستان این شهر به جهرم رفتم و کلی برایم خاطره خوش داشت. خاطره دوستانی نادیده که خیلی دوست بودند و هستند و دوستشان دارم. این است که کل خاطرات من با این شهر با کتاب یکی شده و اصلا هروقت اسمش را میشنوم ذهنم را کج میکنم سمت کتابهای خوب. امیدوارم بچههای آنجا با جشنواره داستانشان که «نارنج» است جاهای بلندتری را فتح کنند. جاهایی که فراتر از شهر و دیار خودشان باشد و اصلا همه جا باشد. و بعد ببینیم که از کشور دوست و همسایه جهرم چقدر داستاننویس خوب درآمده. این را آرزو میکنم. از ته دل هم آرزو میکنم و امیدوارم همیشه برقرار باشند. یک وقتی دوست داشتم اولین جشنواره داستانی که توی استهبان برگزار میکنیم ادامه داشته باشد ولی نشد و جشنواره به جهرم رسید و همانجا ماند. انگار دوستان جهرمی صبر و استقامتی بیشتر از ما داشتند که جشنوارهشان را تا اینجا و با وجود کلی مشکلات که همیشه هست سرپا نگه داشتهاند.
بهاءالدین مرشدی
برچسب:
نویسنده: حسین عابدی